X
تبلیغات
شعر باران - شعر

شعر باران

ادبیات - هنر

روي ماهم

راه كه مي‌روم

روي ماهم

حرف كه مي‌زنم

ستاره‌ها مي‌آيند

نگاه كه مي‌كنم

سحابي سرك مي‌كشد

دراز كه مي‌كشم

حرير آفتاب گرمم مي‌كند

به خواب كه مي‌روم

منظومه مي‌شوم.

<>

از كتاب : "چهره‌ي زمين پيدا نيست"

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

سرانجام

آه، باران!

مي‌دانستم

مي‌دانستم

سرانجام باز خواهي گشت

و آرام و بي صدا...

انگشتي نرم...

در قفل در مي‌چرخاني

و گوش مي‌ايستي...

از كتاب" قرار ما همان ابتداي ترانه بهتر است"

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

با هم گريستيم

يادم هست

آن روز بعدازظهر

كنار صخره‌هاي سربه‌زير

با هم گريستيم

و تمام رودهاي اطراف

از ستاره لبريز شد.

از كتاب : آه باران حرفي بزن، حرف‌هاي تو مرطوب است

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

شعري زيبا از ژاله اصفهاني- با آن مي توان به زمين سفر كرد و از روي تپه ها و صخره ها گذشت

مي دود آسمان

مي دود ابر

مي دود دره و مي دود كوه

مي دود جنگل سبز انبوه

مي دود رود

مي دود نهر

مي دود دهكده

مي دود شهر

مي دود، مي دود، دشت و صحرا

مي دود موج بي تاب دريا

مي دود خون گل‌رنگ رگ‌ها

مي دود فكر

مي دود عمر

مي دود، مي دود، مي دود راه

مي دود موج و مهواره و ماه

مي دود زندگي خواه و ناخواه

من چرا

گوشه‌اي مي نشينم؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

آه باران کجایی؟

آه، باران...

كجايي؟

با چشم‌هايم حرف بزن

با دست‌هايم...

با كفش‌هايم كه سال‌هاست

در انتظار گفت‌و‌بوس خيس توست.

با من حرف بزن...

با درختچه‌هاي جاده‌هاي ذهنم

بياميز

واژه‌هاي مه‌آلودت را

روي گياهم بريز.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

مطالب جدیدتر