تبليغاتX
شعر باران

شعر باران

ادبیات - هنر

بهترين آموزگار من!

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن‌ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قايل نيست.
    البته او دروغ مي‌گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام «تدى استودارد» که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش‌آموز همين کلاس بود. هميشه لباس‌هاى کثيف به تن داشت، با بچه‌هاى ديگر نمي‌جوشيد و به درسش هم نمي‌رسيد. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را مردود کرد.
    امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي‌يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال‌هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

    معلّم کلاس اول تدى در پرونده‌اش نوشته بود: تدى دانش‌آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي‌دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

    معلّم کلاس دوم او در پرونده‌اش نوشته بود: تدى دانش‌آموز فوق‌العاده‌اى است. همکلاسي‌هايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان‌ناپذير مادرش که در خانه بسترى است، دچار مشکل روحى شده است.

    معلّم کلاس سوم او در پرونده‌اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي‌کند، ولى پدرش به درس و مشق او علاقه‌اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند، او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

    معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده‌اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه‌اى به مدرسه نشان نمي‌دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي‌برد.

    خانم تامپسون با مطالعه پرونده‌هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه‌ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه‌ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد، يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه‌هاى کلاس شد، امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه‌ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي‌داديد.

    خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه‌ها پرداخت و البته توجه ويژه‌اى نيز به تدى مي‌کرد.

    پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي‌کرد او هم سريع‌تر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش‌ترين بچه‌هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

    يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود: شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته‌ام.

    شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است ... و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته‌ام.

    چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي‌شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

   چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

    ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

    تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمام‌تر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

    خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

   بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است!

برگرفته از وبلاگ درویش- لینک در پیوندهای روزانه - همین صفحه

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

خدا

سلام....

از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

خدا گفت : نه؛ آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه؛ روح تو کامل است . بدن تو موقتی است.

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

خدا گفت : نه؛ شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید.

شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است.

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

خدا گفت : نه؛ من به تو برکت می دهم، خوشبختی به خودت بستگی دارد

خواستم تا از درد ها  آزادم سازد

خدا گفت : نه؛  درد و رنج، تو را از این جهان دور و به من نزدیک‌تر می سازد.

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت : نه؛ تو خود باید رشد کنی، من تو را می پیرایم تا میوه دهی.

از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

خدا گفت : نه؛  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

خواستم به من کمک کند تا دیگران را همان‌گونه؛ که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

امروز روز تو خواهد بود آن را هدر نده.

داوری نکن تا داوری نشوی

آنچه را رخ می دهد درک کن، برکت خواهی یافت

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

واگویه

از گفتن بيم دارم
هواي خنك را براي خودم ممنوع كرده‌ام
گمان مي كنم صدايي نيست
پنجره‌اي نيست
و تصويري باراني
كه در آن بتوان
چشم‌هاي خيس ... را پنهان كرد
و صداي باران را به او بازگرداند
هم نيست
حتي در آينه انگار كسي نيست!
حالا ديگر
از صداي گوجه‌هاي خرد شده‌ي درون سالاد
بدم مي آيد
و از برق لبخند سس مايونز
متنفرم
و ناله‌هايي كه از ليوان شير مي شنوم
ديوانه‌ام مي كند
كتاب‌هايم را پخش كرده‌ام در اتاق‌ها
تا با هم، هم صدا نشوند
مي خواهم كفش‌هايم را بي محل كنم
تا به اراده‌ي خود از من دور شوند
از پشت نقشه‌ي جغرافيا
صداي شهوت نشخوار به گوش مي رسد
باور كن
در خيابان هيچ‌كس نيست
و بزغاله‌ها و گرگ‌ها
تمام زمين را فراگرفته‌اند
حالا من
زنجيرك پشت در را مي اندازم
لبخندم را جفت مي كنم
تنهائيم را روي بالشي بي ريا پهن مي كنم
و در شب خود
با تقلاي بسيار
به تاريكي فرو مي روم
شب...
به خير

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

راه بهشت - کوئیلو

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است." "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم." دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد." - اسب و سگم هم تشنه‌اند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است." مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: " روز بخير!" مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! " - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند.. چون

تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

داستانک مترسک 4

داشت بارون مي اومد. باد سردي هم مي وزيد. مترسك كج شده بود روي نهر آب و داشت تصوير محوي از خودشو نگاه مي كرد.

چه ...قدر عوض شدم...! از لباسام ديگه چيزي نمونده. كاش كشاورز اين جا بود و منو مي ديد و مثل اون روزا مهربون بود. نمي دونم جاهاي ديگه دنيا چه جوريه؟!

بارون تند شد و باد هم تندتر وزيد. مترسك به آسمون نگاه مي كرد كه قطره‌هاي بارون با عجله‌ي فراوون مي خوردند به صورتش. زانوهاي مترسك مي‌لرزيد. در يك لحظه مترسك افتاد توي نهر لبريز ار آب و با نهر رفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

داستانك مترسك 3

مترسك از بس ايستاده بود خسته شد. نشست روي تخته سنگ بزرگ، يعني تصور كرد كه نشسته. باز خسته شد، پاهاشو دراز كرد، يعني حركت پاهاشو تصور كرد. باز هم خسته شد. روي پهلو دراز كشيد و دستشو زير چونه‌ش تصور كرد. با خودش گفت من چه جوري به اين آقاي كشاورز مهربون بفهمونم كه آخه ما مترسكا هم دل داريم. چرا بايد ما دوتا مترسك اين مزرعه، اين همه از هم دور باشيم كه حتي تصور صدامون هم به هم نرسه! چه جوري بگم بش وقتي كه آقاي كشاورز، اصلن نمي تونه مثل ما حرف بزنه!؟

! راستي به نظر شما، مترسك بايد چه كار كنه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

داستانك مترسك 2

درخت از مترسك پرسيد چه آرزويي داري؟

مترسك گفت آرزو دارم كه كسي بياد و

شاخه‌هاي تو رو قطع كنه

كه من بتونم براي مترسك مزرعه‌ي بالايي

دست تكون بدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

داستانك مترسك 1

گنجشك، روي دست مترسك نشست. نفس نفس مي زد.

شونزده، ... تو شونزدهمين گنجشكي هستي كه امروز روي من نشستي و تا چند لحظه‌ي ديگه هم مي پري و ميري.

مي خواي تو هم بپري؟ كاري نداره، ببين اول بالهارو باز مي كني و نفس عميق مي كشي و بعد خودتو مي كشي روي اولين لايه‌ي هوا، همين و پريد و رفت. رفتني گفت ولي مهم تر از همه اينه كه باور داشته باشي.

مترسك پاهاشو از توي گل و لاي بيرون كشيد، سينه‌شو داد بالا، پارچه‌هاي پاره‌شو رو به باد گرفت، اومد كه نفس عميقه رو بكشه...كه ... كشاورز بيلشو گذاشت رو پاهاي مترسك و با يك فشار اونو تا كمر فرو كرد توي زمين.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

دعاي بچه ها

این جشنواره سه ساله است و در تبریز برگزار می‌شود. دعاهای بچه‌ها را جمع ‌آوری و برگزیدگان را به تبریز دعوت می‌کند و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.
در پايان :لطفاً آمین بگوئید

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد_تاده نظر‌بیگیان / ۵ سال

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل كني_نسیم حبیبی / ۷ ساله

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او را خوب کنی_فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! _سوسن خاطری / 9 ساله

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد. _الناز جهانگیری / 10 ساله آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! _سحر آذریان / ۹ ساله

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خواهند دروغ بگويند یادشان برود چي مي گفتند! _پویا گلپر / 10 ساله

خدا جون! تو که این قدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ !_پیمان زارعی / 10 ساله

خدایا! در این لحظه زیبا از تو می‌خواهم که به پدر و مادر بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم. _مهسا فرجی / 11 ساله

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! _روشنک روزبهانی / 8 ساله

خدایا! دست شما درد نکند. _مینا امیری / 8 ساله

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! _شایان نوری / 9 ساله

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! _امیرحسام سلیمی / 6 ساله

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدا تو یادت نرود! _شقایق شوقی/ 9 ساله

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش. _دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است! _هدیه مصدری / 12 ساله

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان چاي بخوريم. پاهای من یک دعا دارند، هميشه دعا می‌کنند قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان/ 4 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا نخورم بزرگ شوم! _محمد حسین اوستادی / 7 ساله

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم و کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! _سالار یوسفی / 11 ساله

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خوانند اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها دراز بكشيم! _نیشتمان وازه / 10 ساله

خدایا! اگر دل درد گرفتم نسل دکترهايي که آمپول می‌زنند منقرض شود! _عاطفه صفری / 11 ساله

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق صدا بدهد. مرسی خدا! مرسي _رویا میرزاده / 7 ساله

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. _لیلا احسانی فر / 11 ساله

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند

غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت   توسط پرویز روزخش  | 

يادت باشه

برقص
چنانکه گويي کسي تو رو نمي بيند
***
عشق بورز
چنانکه گويي هرگز آزرده نشده‌اي
***
بخوان
چنانکه گويي کسي تو رو نمي شنود
***
زندگي کن
چنانکه گويي بهشت همين جاست
***
كسي را كه دوست داري

به او بگو دوستت دارم

چنان كه گويي آخرين باري ست كه او رو مي بيني

خودت رو از قيد هرچيزي برهان

بذار نور وارد بشه
*
و نگهش دار
خودت
...

فکر کن ......
*
تا حالا شده که لباساتو، کفشاتو، لوازم منزل و چيزاي ديگه رو که حتي يک بار هم از اونا استفاده نکردي، انبار كني؟
*
در درون خودت چي؟ تا حالا شده که خاطره ي سرزنشي، خشمي، ترسي و آشغالاي ديگه رو در انبار فكرت نگه داري ؟
*
ديگه اين كارو نکن!
تو داري بر خلاف مسير کاميابي خودت حرکت مي کني!

*
بايد جا باز کني
...

يه فضاي خالي

تا اجازه بدي چيزاي تازه به زندگيت وارد بشه
*
بايد خودتو از شر چيزاي بي مصرفي

که در تو و در زندگي تو هستن خلاص کني

تا کاميابي به زندگيت وارد بشه
*
قدرت اين تهي بودن در اينه که هر چي که آرزوش رو داشتي، جذب مي کنه
*
تا وقتي که در جسم و روح خودت

احساسي بي فايده رو نگهداري

نمي توني جاي خالي براي موقعيت هاي تازه بوجود بياري
*
خوبيها بايد در چرخش باشن ....
يادت باشه
خوبيها بايد در چرخش باشن
*
کشوها، قفسه ها، اتاق کار و گاراژ ذهنت رو تميز کن
*
هر چيزي رو که ديگه لازم نداري بنداز بره ...

وقتي انبار مي کنيم
احتمال داشتن رو
فقط تصور مي کنيم
*
فکر مي کنيم که فردا شايد لازم بشن و نمي تونيم دوباره اونا رو فراهم کنيم ...
*
با اين فکر دو تا پيغام به مغزِ زندگيت مي فرستي
*
به فردا اعتماد نداري ...
*
و تو شايسته چيزاي تازه نيستي
*
ديگه اين كارو نكن

***
اين مطلبو

تو هم اگه لازم دونستي بهترش كن

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت   توسط پرویز روزخش  |